- خدایا، چایی نیمی خواین؟
- نمی خواهم. ممنون.
- اتفاقی افتادس؟
- نه. یک خرده توی فکرم. همین.
- می خواین به اسرافیل بگم یُخده ساکسیفون بزنِد برادون، از این حال در بیاین؟
- نه خوبم.
- آخه این طوری که نیمی شِد که. الان 1400 سال س اینجا کز کردیند آ نه با کسی حرف می زنیند آ نه به دعاها گوش می دین؛ مدیریت کاینات هم که ول کردین به حالی خودش. اگر چیزی شدس به من بیگید خب. من که بد تون را نیمی خوام.
- ببین میکاییل. یک چیزی می خواهم ازت می پرسم، بین خودمان بمونه ها.
- معلوم س. حرفدا که بزنی ا، از این حالتی دلمالش هم در میای.
- ببینم، شده هیچوقت فکر کنی ما اینجا چه کار می کنیم؟
- یعنی سیطور مثلا؟
- مثلا این که از کجا آمدیم؟ کجا می ریم؟ این که وجود داریم یعنی چه؟
- ماها را که دست و پنجه دان درد نکونِد، خود دون خلق کردین.
- باریکلا. ببین، به نظر من هر چیزی که وجود دارد، یک علتی دارد، خب؟ یک خالقی. مثلا این کاینات و مردم و آن بازی زندگی را من درست کردم. ولی خودم چه؟ بالاخره من هم وجود دارم دیگه. همین که فکر می کنم یعنی وجود دارم. خب پس من از کجا آمدم؟
- والله من نیمی فهمم سی سی می گوین.
- من فکر می کنم، باید یک دنیای دیگری بالاتر از این باشد. این همه بازیِ، چه می دانم، آفرینش و بهشت و جهنم و این ها، الکی نبوده که؛ یک دلیل باید داشته باشه بالاخره. نمی تواند زندگی من بی معنا باشد. من فکر می کنم این ها همه اش یک جورهایی برای امتحان من بوده. که سربلند از این بازی در می آیم یا نه. به عدالت با آفریده های خودم رفتار می کنم یا نه. می فهمی؟
- دِنه دِ. این چیزهای چیه س می گوین شوما؟ ناشکری می شِد این طوری غمباد گرفتیند آ حالا هم که این حرف های.. استغفرالله. به جونی شوما اینقدر آدِما هستند که آرزوشون س جای شوما باشند. بعد اونوقت شوما میاین می گوین.. استغفرالله. این ها وا حرف های خود تون نیست. نکوند چیزخور دان کردن؟ به این شیطونی خِر ندیده لعنت بفرستید. سر ظهری یخده اسفند اِسدم برم جل بیارم برادون دود کنم. شوما هم دیگه از این حرف های… استغفرالله.